سفارش تبلیغ
صبا
 
 تعداد کل بازدید : 15776

  بازدید امروز : 0

  بازدید دیروز : 0

ساقی

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

لینک دوستان

لوگوی دوستان














 

من کى هستم؟

ساقی
مریم سلطانی
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را زان که در کم خردی در همه عالم بیشم !!

 

لینک به لوگوی من

ساقی

 

اشتراک

 

 

قناعت مالى است که پایان نیابد . [نهج البلاغه]

از سرچشمه تا اهواز

نویسنده:مریم سلطانی::: شنبه 89/9/6::: ساعت 8:47 عصر

از ساعت نه و سی دقیقه صبح داخل اتوبوس بودم

از سرد ترین جا تا گرمترین جا

جاده یه جوریه. ادمو به فکر فرو میبره

عاشق اینم که به جاده زل بزنم و فکر کنم به همه ی اونچیزایی که بقیه وقتا فکر کردن بهشون آزار دهنده است برام

امروز داشتم به این فکر میکردم که دیروز یه جایی یه حدیث خوندم که  هروقت قلب کسی از محبت خدا خالی بشه خدا اون دل رو از محبت غیر خودش پرمیکنه... دقیقا مثل وقتی که من عاشق شدم .. و بعد بی اختیار گریه افتادم

یه سه سال رنج فکر میکردم

سه سال تقلا و دردی که آخرش هیچی نبود

انگار نه انگار که بین من و اون همه ی فاصله های مکان و زمان برداشته شده بود الا اون فاصله ی قلبش

مثل غریبه ها از کنارش میگذشتم

و میگذشت

اما فقط خودم میفهمیدم که چطور در عرض دو سه ثانیه که اونو میدیدم تمام سرتا پام داغ میشد

و قلبم تند میزد

خدایا احساس میکنم منو خیلی ارزون آفریدی

اما چرا احساس ارزون بودن تو وجودم نذاشتی که این همه برام سخت نباشه؟

 

 

 

 



دلم درد میخواهد

نویسنده:مریم سلطانی::: دوشنبه 89/5/11::: ساعت 11:58 عصر

احساس میکنم چیزی رو گم کرده ام.

چند روزی است رشته ها را قطع کرده ام حالا تنهای تنهای تنها شدم.

. نمیدانم من چرا همیشه دلتنگ ام

حتی نمی دانم دلتنگ چه

فقط میدانم از هر چیزی که تمام شود دلم میگیرد

من حتی برای درد هم دلم تنگ میشود ...

برایم سوال است  من که برای چیز های ناخوش زندگی ام که تمام میشود هم دلم تنگ می شود چطور خوشی ها را از دست خواهم داد؟ چطور میمیرم...؟

 خدا تو انسان ها را در رنج آفریدی .ان موقع میفهمیدم رنج نکشیدن چه رنج عظیمی است. یادم می آید یک بار که  به من گفت تصمیم گرفتم به خودم ریاضت بدهم و دیگر از قضیه حمار پیروی نکنم و همیشه آسان ترین راه رو انتخاب نکنم من هم به او گفتم : خوبه ! ادمی که خودش به خودش ریاضت نده دیگران بهش ریاضت خواهند داد... 

 

تفاوت اش فقط در عزت و ذلت اش است

وگرنه همه ی ما رنج میکشیم ...  خدا ما را در رنج آفریده است

 



شریک

نویسنده:مریم سلطانی::: یکشنبه 87/9/3::: ساعت 7:9 عصر


در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند
.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«
نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید

-
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا



.

نویسنده:مریم سلطانی::: یکشنبه 87/6/31::: ساعت 4:3 عصر

خدا بهم اجازه نمیداد باهاش حرف بزنم . هر کاری می کردم حسش نبود شب نوزدهم که بیدار بمونم خیلی عجیب بود شبای دیگه اصلا خوابم نمیبرد . اما اون شب ...

خوابم برد نزدیکای سحر دوباره خواب بد دیدم و از خواب بیدار شدم .فقط همون فاصله کم رو تونستم یکمی نماز و دعا بخونم .چرا بهم اجازه نمیده باهاش حرف بزنم؟



خواب

نویسنده:مریم سلطانی::: سه شنبه 87/6/12::: ساعت 6:19 صبح

امروز اول ماه رمضونه. سحر یه خواب بد دیدم پا شدم .کلی اعصابمو ریخت به هم . راستی  تعبیر خوابا تا چه حد راسته؟؟؟ کی می تونه خواب رو تعبیر کنه؟

میشه تعبیرش رو عوض کنیم؟ یا دیگه مقدر شده؟



منو دوست داشته باش

نویسنده:مریم سلطانی::: جمعه 87/6/8::: ساعت 3:48 عصر

سلام .

دلم گرفته . امروز احساس کردم همه چیزو باختم . یه حس جالبیه بعد این همه نگرانی وقتی فکر کنی چیزیو باختی دیگه تموم شده و رفته نگرانی معنایی نداره . اما من امروز یکمی حس کردم زندگیمو باختم واسه همین حتی شده چند لحظه احساس  کردم دیگه دغدغه و اضطراب ندارم . اما بعد یکمی فکر کردم دیدم نه نباختم دوباره دلشوره گرفتم . کاش فکر نمی کردم .!!!!!

راستی چرا ما اینقدر حرص می خوریم؟  واقعا اگه فکر کنی این دنیا تموم شدنیه و یه روز میری اون دنیا اونوقت این همه مشکلات و ناراحتی و استرس نداشتیم . حیف که همین 60 هفتاد سال هم اینقدر مارو دلبسته خودش کرده که  انسان بودن رو فراموش می کنیم . به خصوص وقتی کارت به یکی گره می خوره می فهمی انسانیت چیه و چرا خوبه !!

بیا انسان باشیم

 الان یه جایی خوندم :  انهایی که دوست داشتنشان سخت تره  به عشق محتاج ترند !! قابل توجه اونایی که منو دوست ندارن!!

 

 همین الان یه فال زدم ببین!!

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم که من نسیم حیات از پیاله می‌جویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست کشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید کدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
ز شوق نرگس مست بلندبالایی چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک غبار زرق به فیض قدح فروشویم

تعبیر:شک و دودلی را از خود دور کن و بدون تفکر و اندیشه کاری را شروع نکن. در هر کار صداقت و درستی را پیشه کن و از ریاکاری و ریاکاران دوری کن. خود را به دست سرنوشت نسپار و کار امروز را به فردا نینداز.





فقط همین

نویسنده:مریم سلطانی::: دوشنبه 86/7/23::: ساعت 3:25 عصر
تو میروی دامن کشان من زجر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

نوشته ها قبلی منو می خوایی بخونی؟

از سرچشمه تا اهواز
دلم درد میخواهد
شریک
.
خواب
منو دوست داشته باش
فقط همین


[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

©template designed by: www.persianblog.com